در حمله لشگر آگاممنون به تراوا، وقتی که بادها همراه بادبان کشتیها نشدند و جنگاوران جهالت و تعصب بیقرار شدند، به فرمان پیشگویان عصر بربریت، آگاممنون با فریفتن همسر و دخترش، ایفیژنی را برای قربانی کردن در پای ایزدبانوی خشمگین شکار به معبد که نه! قتلگاه فرستاد ولی در لحظات واپسین آرتیمیس دلش به رحم آمد و دخترک را ربود و به سرزمین کریمه کنونی برد و به جای او گوزن نری را برای ریختن خونش به جا گذاشت، شاید که می خواست به بنیآدم بیاموزد که میشود آدم را قربانی نکرد. دقیقا در همینجاست که نباید دچار سوتفاهم شد! که هزاران سال است آخر قصههای این خاک هیچ ربالنوع نجاتدهندهای سر نمیرسد مگر گاهی، آنهم به نجات اسحقی و اسمعیلی. سالهاست که اینجا زنی سرش از بریدهشدن جان به در نمیبرد، حتی دخترکان گریخته از جبر جغرافیایی، آنها که مشت رد کوبیده بودند به سینه بازی همیشگی در نقش قربانی، حتی آنکه ایستاده پر غرور میان محرمانش، عمویش و پدرش آگاممنون که با دشنهای در پشت لبخند فریب بر لب داشت، حتی او که سرش جدا شد به پای ایزد خشم و تعصب و هیچ ربالنوعی وقت شتک زدن خون از گردنش
به سینه آسمان برای نجاتش سر نرسید و هیچ قوچ و گوزنی فرستاده نشد.
منتشر شده در نشریه مروارید شماره اسفند ۱۴۰۰

Women’s Memory of Migration exhibition
Beginning a new artistic journey with a sculpture from the


